تبليغاتX
(¯`°•.¸~* سیب سبز *~¸.•°´¯)
(¯`°•.¸~* سیب سبز *~¸.•°´¯)

دلم این روزها حامله است

سنگین شده...

عرق میریزد قلب عریانم ، مست می کند چشمانم

و اشک میزاید از مرمر پلکانم

از لنز دوربین 18 مگاپیکسلیت حساس ترم!

این ریاست که بگویم آری بهترم...

خواب هایم تاریک شده ، میترسم

از ترس حبس در این هوای چرت آه می کشم و می لرزم...

از ترس شعر شدن می ترسم!

از حرف های دلم می ترسم...

تو مرا می شکنی ، من همه را

از این رسم گنده زمانه می ترسم

به اندازه تمام اخم هایت در دلم فحش تلنبار است!!!

از رسیدن بوی کثیفشان به دماغت می ترسم...

تو دلم را ندیده ای ، حامله است

از زیمان این توهم به زبانم می ترسم...

دوش می گیرم هر روز ، نمی دانم

دوش حمام است یا کینه های پر ایهام

جوش میزنم ، میترکم تا به مرزهای جنون...

از دمل های خشم صورتم ، بیشتر می ترسم!!!

تو مرا می شکنی ، من همه را

از این رسم گنده  زمانه می ترسم

زیر سوالم از دست خودم ، به رادیکال کشیده ای من را

از جزری که تکه تکه ام میکند می ترسم...

                                        ....................................................

نوشته شده در سه شنبه 19 اردیبهشت1391ساعت 16:44 توسط مهربانو|

خیلی حالم بد است

بستنی هم رو به راهم نمیکند

گریه کردم آستین هایم شور

گریه هم به شادی دچارم نمیکند

سنگین شده بغضم ، حتی

گلویم از فشار رهایم  نمیکند

سلین دیون گوش میدهم به به

افسوس چنان پرم که به گوشهایم سوار نمیکند

یاهو باز است و با دوستم میچتم

میخواند مرا، هیچ نمیگوید...او هم آرامم نمیکند

 می گوید فروغ بخوان ،شاید...

چشم ، ولی زبانم از ته دل بچشم نمیکند

کتاب را میکنم از کمدم لنگان

چشمم به فروغ است ، شعر را نمیکند

خاطراتم فیلم میشود سویم

 لبم خشکیده واز ترس پاره شدن آه را به خنده نمیکند

خیلی حالم بد است

  بستنی هم رو به راهم نمیکند...

                                      ...........................................

نوشته شده در دوشنبه 18 اردیبهشت1391ساعت 18:17 توسط مهربانو|

می خواهم گناه را تجربه کنم!!!

مرا ببوس ای مرد ، می خواهم صداقت را وداع کنم...

نشانه بگیر کالبد من به زیر نگاه وحشی ِ خود

کمک بکن...میخواهم جهنم را بغل کنم

نفس بزن ز جنس زنا ، بِدم به پوستم آه...

می خواهم این روح را آلوده کنم!

بیا جلو بزنیم ، فرا برویم ، سجده کنیم بر لب هم

می خواهم ذهن را فالوده کنم...

بغل بشویم به هم تن را ، بپیچیم پِر هم و همرا...

می خواهم زندگی را کمی بیهوده کنم

فوران زده تبم بالاست ، لب کفرم و کفرم باز

می خواهم مرگ را به وجودم زاده کنم...

به درون بریز تمام جانت را...

می خواهم شرم را در یک نفس ، باده کنم...

ولم کن سپس برو از من

می خواهم شکست را ساده کنم

به تفی مرا بکن مهمان و ترکم کن

می خواهم خودم را شرمنده کنم...

به پیش میروم ، به پای خودم

می خواهم گناه را بازنده کنم...

                               ...........................................................

نوشته شده در شنبه 16 اردیبهشت1391ساعت 1:28 توسط مهربانو|

نسوزد دلت من را...

دماغم حساس است!

فقط کمی بغل کنییم

به روحم ، اوج احساس است...

هزار تن شده تنهایی

که بر مفاصلم بار است

به هنگام ترک احساسم

بیان شدی که سختیش فقط به صد سال است!!!

هزار شده ، مردم دوباره زنده شدم

به روی خود نیاوردم ولی ، دلم سر کار است...

تو برده بدی و من تو را سرور!

تو گفتی اشاره ام ، به حکم دستور است

اشاره کردم بیا ، بغل کافیست...

نیامدی و آتشی که زدی به دور من تار است!

اشک شد تمام وجود ، باریدم

تو خوابی و شب چه خوب بیدار است...

به سرعت نور شکسته شدم

آه کشیدم ، زجه زدم ، به خود پیچیدم و باز و بسته شدم

دیر شدی ، نیامدی...

پیر شدم ، کهنه شدم...

و آمدی...

آمدی و دلت سوخت من را

نسوزان

دماغم حساس است...

نوشته شده در جمعه 15 اردیبهشت1391ساعت 18:40 توسط مهربانو|

 هیچ ندارم برای نوشتن

جز چند سطر دیوانگی

بجز حرفهای تکراری و همیشگی

ذهنم مدفن ماهی های شناورِ روی آب شده

بو میدهد ذهنم

بوی ماهی های فاسد شده!!!

ادکلن بی فایده ست!!!

آب و صابون نمیشوید این بوی گند را...

افکار!!!همچو نهنگی که بلعید یونس را

هورت میکشید مرا و مرا و مرا

هذیان میگویم باز گویا

علتش تنهایست!!!

شکم ماهی را گشتم،پدر ژپتو هم اینجا نیست!

آه ژپتو دیگر کیست؟!!!

دوبار تنها میشوم...

سه بار تنها میشوم....

چهار شاید هم پنج!!!

بیشتر یا کمتر...

ریاضات را دوست نداشته ام هرگز

حساب تنهایی چند گرم این ور آن ور ، میلنگد

ولی ول کن نیست مغزم ، بی حساب میجنگد

چه کنم با این فوران نامربوط؟!!!

کله است یا زودپز نمیدانم، یک بند میکشد سوت!

واژه هایم ...

لختشان میکنم در تن کاغذ

راحت شدید؟

آبرویتان کلی رفت!!!

واژه هایم دوست دارند هم آغوشی را

واژه هایم آبرو برند، فاحشه اند گویا!!!!

بی دلیل می رویند و بی دلیل میخشکند...

واژه هایم چقدر پر اند از چرند و پرند!!!

باز هم به ثبات نمیرسم!!!

غرق میشوم حتی با جلیقه ی نجات نارنجی رنگ!

با تعجب از خودم میپرسم،چرا بی انتها خنگی؟

خغه میشوی حتی با کپسول هوا!!!

آتشم میزند این استعداد

چه فجیح به باد رفته ام!!!

چه شدید نابودم!!!

بغض کرده گلویم باز!!!

بترک، بیش از این نکن بر من ناز...

به خودم نگاه میکنم و خمیازه میکشم

همراه خمیازه نفس هم میکشم!!!

آیینه نگاهم میکند با اخم

مرا هیچ کس نمیفهمد!!!

لاقل تو مرا بفهم...

میتوانی؟

                    ..........................................................

نوشته شده در چهارشنبه 13 اردیبهشت1391ساعت 0:55 توسط مهربانو|

گم شدم!!!

کسی ندیده منو

                 ...................................................

نوشته شده در دوشنبه 4 اردیبهشت1391ساعت 20:41 توسط مهربانو|

هر چه تقلا کرد بی فایده بود...

اشک از فقر نگاهش نزدود!!!

بی تحمل خسته بود...

هیبتش شکسته بود

هیچ کس نازی از او نمی کشید!

عشوه اش نمی خرید...

 پیش چشمان خودش هم کم بود!!!‌

این فقط , گوشه ای از حسش بود...

او زن بود!

 یک ترانه که فقط , از حقارت می سرود!!!

و نوایی که رهی پر گناهش می نمود !!!

 گنهش زن بودن , گنهش بودن بود!!!

گنهش صبر و سکوت...گنهش زادن بود...

گنهش کم بودن , گنهش بودن بود

او فقط یک زن بود...

ولی او هم تن بود...

آدم بود...

نه!!!

او فقط یک زن نبود...

                         ...............................................

پ.ن.ما میتونیم...

نوشته شده در دوشنبه 28 فروردین1391ساعت 2:34 توسط مهربانو|

سلام...مهربانو هستم...از خونمون...اینجا عید همچنان ادامه داره!!!

                                 .....................................

پ.ن.عنوانو با لهجه افغانی بخوونید لطفا

پ.ن.دلم تنگتونه

پ.ن.

نوشته شده در چهارشنبه 16 فروردین1391ساعت 16:46 توسط مهربانو|

سال نو مبارک...

              ....................................

نوشته شده در چهارشنبه 2 فروردین1391ساعت 20:37 توسط مهربانو|

چرشنبه سوریز موبارک السون

                           ........................................

پ.ن.یاشاسین تراختور

پ.ن.الان اونقدر سرو صدا میاد انگار تو کرانه باختری جنگه

پ.ن.یاشاسین آذربایجان

پ.ن.دوودورو دودو تراختور

پ.ن.

نوشته شده در سه شنبه 23 اسفند1390ساعت 21:8 توسط مهربانو|

روی سخنم با خانوم ها و آقایونی هست که مثل من جو گیرند!!! مثلا یه ماه مونده به عید خونه تکونی میکنند و زرنگ بازی در میارند!!! بنا به دلایلی این کارو نکنید و پا روی عادات و سنن نگذارید و جلو نزنید از ملت چون احتمال داره باباتون دربیاد!!!میپرسین چرا؟!!! به چند دلیل، چون احتمال داره بعد از اینکه خونه تکونی تموم شد ، زنگ در بهتون مجال نده تا نفس عمیقی بکشید و از نتیجه کارتون لذت ببرید!!!

به به مهمون با چندتا بچه لوس!!!ای جان...هرچی عروسک و مجسمه دارید وسط حال با بالش هایی که تازه شستین و رفتین و سابیدین دارن وول میخورن...روی تمام سطوح شیشه ای از قبیل پنجره ها،تی وی،میزش،میز تلفن و غیره جای لک دست و توف بچه میشه!!!بچه مهمون عزیزمون توفو از آب در اومده!!!

خوش بحال ما نیز شد!ایشون، حقیرو هم با تفهای مبارک غسل دادن!!! خلاصه بعد از رفتن مهمونا بازم دست بکار میشی و این دفعه برق انداختی خونرو...ای ول پشتکار

فردا صبح با سر و صدایی که از بیرون میاد بیدار میشی و میبینی بــــــــــــــــــــــــــله، میخوان پل روگذر بزنن،سر تا سر خیابونو کندن...و اینجاست که ابر و باد و مه و خورشید فلک شوخیشون میگره و هرچی خاک تو کوچه و خیابونه مشرف میشن خونتون واسه موندن و نشستن بر روی حاصل جون کندن های چند روزتون!!!الان دقیقن اینی

و اینگونه شد که درس عبرتی گشتی یم برای آیندگان تا تجربیات با ارزش و گران بهایم را آیینه کار خود قرار داده و حالشان مثل الان من از کار بسیار زار نباشدوالسلام

                                            .......................................................

پ.ن.واسلامو درست نوشتم آیا؟

پ.ن.خونرو تکوندم ولی زورم نمیرسه نگهش دارم

پ.ن.شیک شیک اوری چینگ این ده هوم شیک

پ.ن.یعنی باره چهارمی هم در کاره

نوشته شده در یکشنبه 21 اسفند1390ساعت 18:45 توسط مهربانو|

دیروز حوالی ساعت ۳ زنگ در خانه یمان نواخته شد!!!با خودمان گفتیم کیست آیا؟!!!از چشمی یه نگا انداختم کسی نبود!منم لباسم نامناسببدو چادر نمازمو برداشتم بازم پرسیدم کیه؟ یه خانومه گفت منم! همسایمون  بود گوبادرو باز کردم یه خانومه با چادر مشکی که نمیشناختمش!گفت مامانت هستگفتم نه با تعجب!!!گفت تنهایی؟؟؟میشه بیام تو چندتا سوال بپرسم!گفتم نه همین جا بپرسیددستشو گذاشت لایه درانگاری بخواد بیاد تو!!!منم دررو یه ذره بستم فقط سرم پیدا بود!!!ولی وحشت کردم از این کارشتند تند گفت ما میخوایم طبقه چهارو بگیریم اومدم تحقیقات ببینم همسایه ها خوبن یا نه؟ اینو در حالی میگه که میخواد بیاد تو به زور!!!منم دستشو هی میخوام بردارم درو ببندم!!!یهو صدای همسایه بغلی از تو خونشون اومد!خانومه تا شنید دستشو برداشت پرید تو آسانسور منم بدو درو بستم و قلفش کردمولی اونقدر وحشت کردم که یهو فشارم افتاد!!!هرچیم ناهار خورده بودم...از ترسنگو خانومه گدا بوده!!!میخواسته بیاد تو منو بکشه بعد زنگ بزنه همدستاش بیان خونرو خالی کنن!!!خودم به این نتیجه رسیدم

                                             ..........................................................

نوشته شده در دوشنبه 15 اسفند1390ساعت 15:42 توسط مهربانو|

آقا این نتم واسه ما شده گره کور!!! شده مصیبت!!! ای وای بر من! جایزه گلدن گلوب میبرن نمیرسیم تبریک بگیم!اسکار میبرن باز عقب میمونیم از گفتن پیام شاد باشی!!! ستاد جا ماندگان از شاد باش گویی بزنم بد نیست گویا!!!بی ادبی از منه حقیر نیست به مولا...!!!

این جوایز پر افتخار مبارک آقای فرهادی و ملت شریف و شمای عزیز باشد انشاالله...

وا اینترنتا...وا دنیای مجازیا...وا اسپد گازیا...وا آنتن دهیه بیـــــــــــــــــــبیا

                                         .....................................................

 

نوشته شده در شنبه 13 اسفند1390ساعت 12:49 توسط مهربانو|

تولدت مبارک بهار خانوم

 ........................................................

پ.ن.مقصد آپیدن بود فقط

پ.ن.پست دوسویست برا فروردینم بکار میاد

پ.ن.امسال چه زود تموم شد!!!فشارا بهمون ساخته گویا

پ.ن.عاشقتووونـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

نوشته شده در چهارشنبه 3 اسفند1390ساعت 18:11 توسط مهربانو|

بار سنگین گناهانم

روح آلوده ام را به زمین می زند...

نگاهش می کنم!

از تن سرد زمین می چینمش

کاش می شد با یک فوت پاک و تمیزش کرد!!!

و دوباره بر تن خود کوکش زد...

                                       ................................................

پ.ن.شرمنده روی ماه همتونم!نمینونم بهتون سر بزنم

پ.ن.بدون نت هم میتوان زندگی کرد

پ.ن.دوستتون دارم یه دنیا

نوشته شده در سه شنبه 25 بهمن1390ساعت 22:39 توسط مهربانو|

نمیتونستم بخوابم!!!

یه تلنگر...

تازه از خواب بیدار شدم انگار!!!

دلم به حال خرس ها میسوزه...

                           ...............................................

نوشته شده در سه شنبه 18 بهمن1390ساعت 22:29 توسط مهربانو|

کاش کسی پیدا شود کشف کند مغز مرا....

                                     ................................................

نوشته شده در سه شنبه 11 بهمن1390ساعت 16:15 توسط مهربانو|

سلام

من اووووووومدمرفته بودیم شمالخیلی خوش گذشت بهمون

کلی پرتغال چیدیم خوردیم تو سیاورزرفتیم رستوران خاور خانوم غذای محلی نوش جان کردیممیرزا قاسمی...مرغ ترش...ماهی سفید...

کلیم ترشیجات محلی خریدم تو ماشین خوردیم

شبا لب دریا...ساحل و آتیش...یخ بستن از سرمام که دیگه هیچی

فــــاز دادجـــــــــــــــــــاتون خالی

                                         .........................................................

 

پ.ن.دلم اصلن دعوا نمیخواد

پ.ن.من

پ.ن.

نوشته شده در یکشنبه 9 بهمن1390ساعت 17:14 توسط مهربانو|

دلم دعوا میخواد!!!

دلم منطقمو گیج کرده!

با قواعد ذهنم بازی کرده!

دلم میخواد ولی دستم به دعوا عادت نکرده!

                                ....................................................

پ.ن.چی دارم میگم من

 

نوشته شده در یکشنبه 2 بهمن1390ساعت 5:23 توسط مهربانو|

بگمانم خودتم میدانی...

چند روزیست چقد قاطی تو!!!

نزدیک چهار است و نخوابیدی

از مزه این شب به کامت نچشیدی!!!

خورشید بیاید و تو را خواب کند...

برتابد و این مغز شلوغت دمی آزاد کند!

                              .....................................................

نوشته شده در یکشنبه 25 دی1390ساعت 4:21 توسط مهربانو|

رضا یزدانی گوش میدم...

سه پست آخر زائیده ذهن من نیست...

قرص ال دی زده مغزم گویا...بارور نمیشود...

پیچشی...درد ِدلی...زایمانی...زایشی...

ای مخ نمیزائی چرا؟

قرص ال دی زده ای؟!!!

یا به زیر سایه ي این روزها...زبانم لال نازا شده ای؟!!!

                                   ............................................................

نوشته شده در یکشنبه 25 دی1390ساعت 3:31 توسط مهربانو|

عصبی تر از همیشه

این روزا خیلی کلافم

روحمو میشکافم این بار تا یکی از نو ببافم...

نوشته شده در یکشنبه 25 دی1390ساعت 3:4 توسط مهربانو|

بقیه خوابند که خوابند...مگه بیداری گناهــــــــــــــــــــــــــــــــــــه...
نوشته شده در یکشنبه 25 دی1390ساعت 2:58 توسط مهربانو|

بگذار که این جاده خطر داشته باشد...
نوشته شده در یکشنبه 25 دی1390ساعت 2:15 توسط مهربانو|

پا به پای کودکی هایم بیا     کفش هایت را به پا کن تا به تا
 
                                  ............................................................
پ.ن.ایمیلی از طرف عزیزی برام رسیده...امیدوارم شما هم لذت ببرید.

ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 24 دی1390ساعت 22:9 توسط مهربانو|

منی که حتی گریه هایم مملو از شادی بود!

چگونه توانستی به یک عمر لبخند تلخ محکومم کنی؟!!!

روزگار تو خیلی بدی!

هم بد...و هم حسود

                  ..................................................

نوشته شده در دوشنبه 19 دی1390ساعت 3:32 توسط مهربانو|

من هیچ کدام را نمی فهمم...

نه آنهایی که ساعت ها در بسترٍ خود می غلتند و تقلا به خوابیدن میکنند!

و نه آنهایی که به سختی از خوابگاه نرمشان دل میکنند!

من خودم را نمی فهمم!!!

کاش کمی مهربانتر بودیم...

من از بی خوابیِ خود به تو میدادم و تو مرا خواب شیرین می بخشیدی!

گاهی تو بجای من می غلتیدی و گاهی من بجای تو!!!

بیا کمی مهربان شویم...

تو مرا بفهم و من نیز تو را...

                                 ........................................................

نوشته شده در دوشنبه 19 دی1390ساعت 3:24 توسط مهربانو|

آنجا...

پشت پنجره

نشسته افسوسی کهن!

خیره به شیشه ای خنک

یخ زده از حسرت و درد...

داغ دل پنجره را هر دم تازه میکند!

تنهایی پنجره را بر تارهای زندگی، میریسد و دوباره پنبه میکند

خودش نمیداند ولی...

بغل بغل امید را از سینه اش کم میکند!

پنجره تنها شده است...

های نفس های کسی بر تن نازکش دگر بخار و تر نمیشود

لمس انگشتان کسی بر بدنش دگر سپر نمیشود!

برای خندیدن کسی، او را خبر نمیکند!

نگاه گرم دخترک از او گذر نمیکند

خورشید بی وفا نبود!!!

چرا نظر نمیکند؟!!!

 شیشه دلش خون شده است

در دل خیالی میکند!

کاش پسر بار دگر از این حوالی بگذرد...

کاش که توپ پسرک، افسوسٍ سرد قلب را، برا همیشه بدرد...

                                     ..............................................................

نوشته شده در چهارشنبه 14 دی1390ساعت 16:7 توسط مهربانو|

اوقاتمان مکدر است! مکدر میگویند آیا؟ اگر نه مغز مبارکمان را با درستش روشن کنید!!!

صبح ساعت ۱۱ که با صداهای هولناکی از خوابه ناز پریدیم!هر چقدر تقلا کردیم خوابمان نبرد که نبرددر تلاش و تکاپو بودیم که تلفنمان همانند خروسی بی محل آواز سر دادگوشی را برداشته و فرمودیم:کیست؟

دیدم جاریه عزیزمان هستصدایش لرزان بود و گویی گریه میکردپرسیدیم چه شده است آیا؟

گفت :به هوش باش که دارن جمع میکنند!!!

گفتیم : نه بابا!!! صدا میاد واسه اینه؟!!!

گفت: آره بابا!!!دویدم رفتم پشته بوم ماله خودمون برداشتم در رفتم!!!آقاهه از ساختمان بغلی داد زد خانوم چیکار میکنی!!!منم گفتم کاره خاصی نمیکنم!شمام جمع میکنی‌! منم دارم جمع میکنم

فرمودیم: ای ول!!!جومونگی شدی واسه خودت!!!شیر  زن که میگن شمایی؟گمانم به خودش بالید!

ماهم به سرعت رفتیم آثار جرم را محو کنیم! دیدیم نیازی نیست!جایش در بالکنی در امان است و دشمن نمیتواند به داخل یورش بیاوردولی با گوش های تیزمان شنیدم که به پشت بام حمله ور شده و در حرکتی متجاوزانه تمامیه آلاتی که مسببه تهاجم فرهنگی بود با موفقیت له نموده و با خود بردنند!!!جا دارد بگوییم از له شدنشان مطمئن نیستیم

ما اخیرا یک عدد پوزیشن دار خریده ایم و خیلی راضی هستیمخدا حفظش کند برایمان

از صبح حال نداریم اصلن!هم از خواب پریده ایمهم صدای جاریمان نگرانمان کرد!در یک آن سیستم مبارک متزلزل شد

در آخر از خداوند گرامی میخواهیم که این قوم مغول را به راه راست هدایت کرده

و چنانچه درخواست عاجزانه مان را نپزیرفت که به احتمال قوی نی مپزیرد!!!دایره زنگی هامان را از شرشان محفوظ بدارد

آمین

                       ..........................................................................

نوشته شده در سه شنبه 13 دی1390ساعت 21:43 توسط مهربانو|

New year is at the door

Remember,Life is short

Break th rules,forgive quickly

Kiss slowly,Love truely

laugh uncontrollably

and never regret anything that made you smile

tell too all people you love & don't want to lose in 2012

Happy New Year

نوشته شده در شنبه 10 دی1390ساعت 15:48 توسط مهربانو|


آخرين مطالب
» می ترسم...
» برایم بستنی نخر!
» می خواهم
» دماغم حساس است
» میتوانی؟
» پرت نوشت
» او زن بود...
» نووروز
» نوروز
» چهارشنبه سوری

Design By : Pichak